حرفهای خودمونی
چه بی تابانه می خواهمت ، ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری
چه بی تابانه تو را طلب می کنم
بر پشت سمندی
گوئی
نوزین
که قرارش نیست
و فاصله... تجربه ای بیهوده است
بوی پیراهنت
این جا و اکنون
کوه ها در فاصله سردند
دست
در کوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را می جوید
و به راه اندیشیدن
یاس را
رج می زند
بی نجوای انگشتانت
فقط
و جهان از هر سلامی خالی است
این عشق ماندنی...این عشق بودنی...این لحظه های با تو نشستن سرودنی است...
این لحظه های ناب در لحظه های بی خودی و مستی ، شعر بلند حافظ از تو شنودنی است...
این سر نه مست باده... این سر که مست... مست دو چشم سیاه توست...
اینک به خاک پای تو می سایم... کاین سر به خاک پای تو با شوق ستودنی است...
تنها تو را ستودم...!
آن سان ستودمت که بدانند مردمان جهان محبوب من به سان خدایان ستودنی است!
من پاکباز عاشقم... از عاشقان تو... با مرگ آزمای ، اگر که شیوه تو آزمودنی است...
این تیره روزگار ، در پرده غبار ، دلم را فرو گرفت...
تنها به خنده ، با شکر خنده های تو ، گرد و غبار دل تنگم زدودنی است...
در روزگار هر که ندزدید مفت باخت...!من نیز می ربایم...!
اما چه ؟؟!!....... بوسه...!
بوسه از آن لب ربودنی است ...!
تنها تویی که بود و نبودت یگانه بود... غیر از تو هر که بود ، هر آنچه نمود نیست...
بگشای در به روی من و عهد عشق بند ، کاین عهد بستنی است...!
این در گشودنی است...این شعر خواندنی است...
این شعر ماندنی... این شعر بودنی... این لحظه های پرشور... این لحظه های ناب...
این لحظه های با تو نشستن سرودنی است!
برای زیستن اینک تویی بهانه ی من
به شوق تو ، به ذوق تو ، برای تو ، امروز آمده ام تا باز کنم
دروازه های دلکده ام را به روی مهربانی هایت
و گلهای عشق و جودمان را آبیاری کنم
آمده ام تا تکرارها را بازگو کنم ... آمده ام فریاد بزنم عاشقانه هایمان را
آمده ام تا خیلی آرام به تو ای خوب بگویم دشوار است زندگی بی تو...
آمده ام تا باری دگر دستهای گرمت را در دست بگیرم و در بوسه هایت غرق شوم
که خود می دانی ... که من می دانم ... که سخت است این زندگی بی تو... بی من...
آمده ام بگویم باور کن من را ، همراه همیشگی ات را ...
گرچه می دانم آنچنان غرق منی که اینگونه هرگز ندیده ام و نخواهم دید
می خواهم که به یاد آوری دیروزها را ... عاشقانه ها را... مهربانی ها را...
می خواهم بدانی که من هستم ... من می مانم ... من خواهم ماند تنها برای تو ،
به عشق تو ...
به لطف وجود نازنین تو...
آمده ام حرفها بگویم با تو ، که عاشق ترینم تا ابد برای تو
آنچنان عاشق که فرشته ها نیز به حسادت می نشینند ...
آمده ام پیوند آسمانیمان را با عشقمان با حضورمان استحکام بخشم
دوست دارم که بدانی تو را می خواهم،تو را دوست دارم،تو را با جان و دل می پرستم
دوست دارم که بدانی تا ابد در دفترچه ی زندگی ات ردپای حضورم را خواهی دید
دوست دارم که دمادم به یاد آوریم ما را...
امروز بعد از روزها بعد از پیوند همیشگی مان آمده ام بگویم
با من بمان تا بی نهایت زندگی گرچه بارها گفته ام ...
اما این بار عاشقانه تر از همیشه ...
عاشقانه تر از همیشه در جای جای قلبت مرا پررنگ کن ...
عاشقانه تر از همیشه با من بمان تا بی نهایت زندگیمان...
که تو خود می دانی من نیز هستم ... می مانم ... خواهم ماند تا بی نهایت زندگیمان ...
به پاس لحظه لحظه های عاشقانه مان
سپاس می گزارم عقدی را که در آسمانها بسته شده است
هم اکنون بر زمین پدیدارخواهد شد
این جفت یکی خواهد شد از الان تا اَبدالآباد.
آنان را که خدا به یکدیگر پیوند داده باشد ، هیچ اندیشه ای ازهم جدا نتواند کرد
حکایت من و تو ، حکایتی بس شیرین و دشوار بود !
قصه ی آرامی بود که با یک تلنگر اوج گرفت ...
پیش چشم تو سخت ترین ها هم آسان بود ، آنچنانکه یک دل سنگی
در مقابل واژه واژه ی سخن هایت نرم شد ...
دو چشم خسته در مقابل جرقه نگاه تو باری دگر کتاب زندگی را ورق زد
قصد تو بودن و ماندن بود ... قصد تو خواستن بیش از حد بود...
در خاطرم خواهد ماند آن همه تلاش ... آن همه صبر و قرار ...
در خاطرم خواهد ماند آن همه دوست داشتن دیوانه وار !
تو معلم منی برای زندگی ! تو معلم منی توی درس عشق و وفا!
استواری را تو به من آموختی ... استواری برای به هم رسیدن !
که خود می دانی چه سخت بود و دشوار اما هموار شد...
ستایش تو از سخت ترین کارهاست ، چرا که بزرگی و آسمانی !
به بزرگی دل مهربانت ببخش هر چه کوتاهی است از من !
بیا که امروز را تا ابد به خاطر بسپاریم ...
امروز را که تو محرم دلم شدی و من تا همیشه مال تو !
امروز را که آمدی برای نشان کردنم ...
بدان برای پاکی عشقمان فرشته ها نیز دست به دعا نشسته اند ...
دعا برای خوشبختی ما ! برای پایداری عشق ما ...
در لحظه به لحظه زندگیمان :
به یاد بیاوریم لحظه شماری ثانیه ها را برای به هم رسیدن و باهم بودن و ماندن
برای یکی شدن دلهای من و تو ...
به خاطر بسپاریم عهد و پیمان و قول و قرارهایمان را !
فراموش مکن من را ! زندگیت را ! همراه همیشگی ات را !
فراموش نخواهم کرد تو را ! زندگی ام را ! همراه همیشگی ام را !
فراموش نخواهیم کرد که با دستان هم شروع به ساختن آرزوها کردیم !
فراموش نخواهیم کرد که رسیدن دشوار بود گرچه زین پس دشوارتر ...اما با
وجود ماست که معنا پیدا می کند درس زندگی ! این را تو به من آموختی !
من به این باور یقین دارم که در کنار تو به اوج خوشبختی خواهم رسید ...
با تو خواهم ماند تا بی نهایت زندگی ...
با من بمان تا آن زمان که به سان امروز دوستم خواهی داشت ...
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی