تو مقدسی مثل عبادتم ، تو رو دوست دارم مثل سعادتم ، به تو محتاجم و احتیاج من ! عادته نمی شه ترک عادتم ! تو نمای کامل صداقتی ، واسه من همیشه در نهایتی ! لذت تلاوت یه آیه ای ... دلنشین از تو هر حکایتی ... با تو هم صداشدن نیت من ، سایه ی بلند تو روی سرم حافظ ثبات و امنیت من ! مثل نوری خالی از غبار ، مثل خواستن ، خواستن دیوونه وار ! مثل یه عتیقه پاک و بی نظیر اما در دست من بی اعتبار ... تو برای من عزیزترین کسی ، گل بی عیبی که دور از دسترسی ... زندگی برای من خواستنیه با تو هم صحبت و عیسی نفسی ... تو گرانبهاترین عتیقه ای از تو غافل نمیشم دقیقه ای

مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

Image hosting by TinyPic
حرفهای خودمونی




کهنه خاطره ها

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1385
سفرت سلامت

 

از سفر که گفتی دلم تنگ شد ... دلم گرفت ... دلم فریاد می خواست ...

 

فریاد زدم از ته دلم ... فریاد زدم واسه دلتنگی هام...

 

آره فریاد زدم ...هیچ کس صدای فریادمو نشنید ! حتی تو ، تو که کنارم بودی...

 

اگر هم می شنیدی باور نمی کردی !!!

 

شاید باور نکنی که این سفر کوتاه ، واسه من چه طولانی می گذره !

 

شاید باور نکنی چقدر به کفترای حرم امام رضا حسودیم می شه ...حسودیم می شه که هر روز

 

با چشمای مهربونت نگاهشون می کنی و با دستای گرمت نوازششون می کنی !

 

باور نمی کنی که ثانیه به ثانیه به بوئیدنت بیشتر و بیشتر احتیاج دارم...

 

باور نمی کنی شنیدن صدات تو اوج دلتنگی چقدر آرومم می کنه !

 

آره ، باور نمی کنی چقدر دلتنگت می شم ...

 

باور نمی کنی واسه لحظه رسیدنت چقدر بیقراری می کنم ...!باور نمی کنی !!!

 

گفتی که زود بر می گردی !

 

گفتی از امام رضا برای خودم و خودت یه عالمه کمک می گیری ...

 

یه عالمه باهاش حرف می زنی ... گفتی که یه عالمه دعا می کنی ...!!!

 

من به چشمای مهربونت نگاه کردم و میون این همه کلمه تو عالم فقط سکوت رو انتخاب کردم...

 

تو عالم سکوتم به خدا سپردمت ...به خدا سپردمت تا زود برگردی ...

 

زود برگردی تا کتاب زندگی رو با هم بخونیم ... با هم بخونیم تا آخرش...!!!

 

سفرت سلامت آسمونی !

 

 

 

 

 

 

 


چهارشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1385
من و تو !

 

 

دوستت خواهم داشت ، بیشتر از باران ، گرمتر از لبخند ، داغ چون تابستان !

 

 

 

این ثانیه های بی نظیر... این دقایق ناب...این لحظه های سرشار از شور و اشتیاق...

 

این روزهای فراتر از عشق و دلدادگی ... این فرصت های قشنگ و رنگارنگ...

 

این همه صمیمت و صداقت ... این همه مهربانی ... این همه یکرنگی...

 

این همه شوق باهم بودن و با هم ماندن...

 

همه و همه ... هدیه ای است بزرگ ... زیبا ...ماندگار ... از خدای من و تو برای من و تو !

 

تنها، من و تو باید این هدیه ی سرشار از همه ی بهترین بهترین ها را در صندوقچه ی قلبمان

 

برای همیشه و همیشه به دور از هر چه زشتی و نازیبایی نگه داریم ...!

 

تنها، من و تو باید لحظه هایی بیشتر و گرمتر و داغتر از امروز بیافرینیم ...!

 

آری ! تنها، من و تو .........!!!!

 


چهارشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1385
باور کردن آسمونی !

 

باور کردن همیشه آسون نیست ! یا بهتره  بگم ، باور کردن کسی که

 

انگار از آسمونها اومده خیلی آسون نیست ...!

 

چون انقدر بزرگه که حتی تو وهم آدمها هم جا نمی گیره !

 

چون انقدر از حرفها و گفته های عمیق سرشاره که وقتی لب به سخن باز می کنه ، دلت

 

می خواد فقط سکوت کنی ! فقط سکوت کنی تا فقط اون صدای دلنشین تو فضا بپیچه !

 

انقدر مهربونه که بعضی وقتها ، بعضی جاها احساس می کنی حضورش خیلی برات ضروریه !

 

زمان که می گذره ... یواش یواش به باور می رسی ... به باور اون همه مهربونی !

 

اون همه بزرگی ! اون همه صداقت ! اون همه گفته های دلنشین و زیبا !

 

به باور اون آسمونی !

 

با تمام وجود و با صراحت کامل فریاد می زنی و می گی آسمونی باورت کردم !

 

انقدر باورت کردم که هیچ اندازه ای برای این باور کردن وجود نداره !

 

بعد به انتظار می نشینی ... انتظاری که همیشه و همیشه همراهت بوده !

 

به انتظار صدای آسمونی از آسمونها !

 

به انتظار می نشینی تا ببینی تو هم باور شدی ؟ یا هنوز زمان باید بگذره !؟

 

خیلی دوست داری بدونی باور کردن آسمونی هم مثل تو بی اندازه است یا نه حد و مرزی داره ؟

 

این انتظار در عین حال که خیلی سخته اما خیلی شیرینه ...

 

درست به مانند یه خواب کوتاه بعد از خستگی بسیار در روزهای گرم تابستونی شیرینه ...

 

شیرینه شیرین ...!!!

 

پس این انتظار شیرین را با هزاران هزار امید در آغوشم می فشارم !!!


دوشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1385
حضور زیبای تو !

 

 

و اکنون دیدگانم را از اشک و حسرت می رهانم و عشق و مهربانی را با تمام وجود نثارش می کنم !

 

لبانم را که از بی رحمی های این روزگار به ماتم نشسته با کلمه ی مقدس و با طراوت عشق

می شورانم

 

پاهایم را که با ناباوری از این همه دروغ و کینه و نفرت در این روزگاران خشکیده به سوی حقیقتی

 

سرشار از عشق و شادی می کشانم !

 

و دستانم را که از بی مهری و نا مهربانی یخ بسته با دستان مهربان و عاشق تو گرما می دهم !

 

و فانوس قلبم را که سرد و خاموش گشته با حضور پر مهر و زیبایت ، گرم و روشن خواهم کرد !

 

و دستانم را به دستانت پیوند می زنم و تا ابدیت شانه به شانه ی تو در

 

کوچه ی مهر و وفا قدم بر می دارم  !

 

و تا همیشه برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایمان به دعا می نشینم !



قدم های عاشقونه : 52218


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها